
و آن نازنين پياله دلخواه را ؛ دريغ
بر خاک ريختيم!
جان من و تو تشنه پيوند مهر بود؛
دردا که جان تشنه خود را گداختيم !
بس دردناک بود جدايي ميان ما ؛
از هم جدا شديم و بدين درد ساختيم .
ديدار ما که آن همه شوق و اميد داشت ؛
اينک نگاه کن که سراسر ملال گشت .
و آن عشق نازنين که ميان من و تو بود ؛
دردا که چون جواني ما پايمال گشت !
با آن همه نياز که من داشتم به تو ؛
پرهيز عاشقانه من ناگزير بود .
من بارها به سوي تو بازآمدم ؛ ولي
هر بار دير بود !
اينک من و تو ايم دو تنهاي بي نصيب ؛
هر يک جدا گرفته ره سرنوشت خويش .
سرگشته در کشاکش طوفان روزگار ؛
گم کرده همچو آدم و حوا بهشت خويش !
نظرات شما عزیزان:
چنگ 
ساعت1:59---29 خرداد 1390
هوشنگ ابتهاج
بسترم
صدف خالي يك تنهايي است
و تو چون مرواريد
گردن آويز كسان ديگري ...
|